خرید بک لینک
امشب بالاخره شب به خیر مادر رو تا ته خوندم کوروش. این روزها که بیشتر از همیشه به جایی که تو بودی نزدیکم، این روزها که هربار توی آینه نگاه میکنم، جسی چهل ساله رو میبینم، باید این نمایشنامه رو بالاخره تا ته میخوندم که یادم بیاد هیچوقت این کار رو با هیچکس نمیکنم، کوروش. یک هفته قبلش هم برات از این نمایشنامه نقل قول کرده بودم و پیشنهاد دادم که بیا بریم و بخریمش، نمیدونم. شاید اگه میرفتیم تو هم این کارو نمیکردی. شاید اگه همون روز میرفتیم، هفته بعد چهلمت من دنبالش نمیگشتم. خب، حالا مهم نیست. داستان تو تموم شد کوروش. چراغها رو خاموش کردن. الان سانس بعدیه، سانس بعدی سانس منیه که تلما ندارم. تلمای تو شکست خورد. من اصلا ندارمش. سانس بعدیه عزیزم، و فکر میکنم این بار جسی زنده میمونه و چند سال و چند ایستگاه دیگه هم برای پیاده شدن از اتوبوس منتظر میشه. گفتم که، دیگه ماجرا راجعبه منه. جالبه، سانس قبل تلما بودم و شکست خوردم، اینبار جسی میشم و امیدوارم که باز هم شکست بخورم. نمیدونم عزیزم، شاید دلیلش اینه که بازیگر نقش مقابل ندارم. منظورم اینه که تا وقتی یک شب کامل دیالوگ با بازیگر مقابلت نداشته باشی، مگه خالی کردن یه گلوله توی مغزت چقدر میتونه هنری و شاعرانه باشه؟  تقریبا هیچی.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: سه شنبه 18 بهمن 1401 ساعت: 3:56

بین 20 تا 21 خیلی فاصله ست. عرفان راست می گفت. اینقدر چیزهای زیادی توی زندگیم تغییر کرده که نمیدونم راجع به کدومشون حرف بزنم. دیشب بهم گفت دیگه بزرگسال شدی و تینیجر نیستی. حس بزرگسالی بیشتری دارم. میدونم راهمو درست اومدم. اگه زندگیم یک سال با انتخاب های درست و راه های درست داشته باشه، اون امساله. از پارسال که برای اولین بار پامو گذاشتم توی این خونه و شب موقع خوابیدن به سایه درخت ها روی دیوار نگاه میکردم و هربار باهاشون خداحافظی میکردم چون مطمئن بودم که قرار نیست بمونم، یک سال گذشته. الان بعضی روزها غذا درست میکنم و مهمون های خودمو دعوت میکنم. از 6 ماه پیش که اولین سری وسایلمو آوردم اینجا، خیلی جلوتر اومدیم. دیروز داشتم برای آیدا میگفتم که وقتی ابرهای دور سرم رفتن، فهمیدم زندگی میتونه ساده تر و امن تر و آروم تر باشه. اینجا اون زندگی آروم و امن و رام من بود. اینجا جایی بود که شروعش کردم. اعتماد کردم. ترسیدم و جلو اومدم. ترسیدم و جلوتر اومدم. اینجا گریه کردم، خندیدم، دعوا کردم و عشق ورزیدم. یه وقت هایی داداشم زنگ میزنه، وقتی می پرسه کجام، ناخودآگاه میگم خونه. بارها تا الان با هم مریض شدیم و رفتیم بیمارستان خاتم. بعد من از آمپول ترسیدم و برگشتیم و روزها کنار هم توی اون یکی اتاق دراز کشیدیم و قرص خوردیم و خوابیدیم و ادای مردن درآوردیم. بین ترمینال های استانبول با چمدون ها و برای جونمون دویدیم. وقتی تا صبحش از ترس مثل کانگورو به عرفان چسبیده بودم و دیگه احساس امنیت میکردم، ته دلم غنج رفت و  حس کردم همه چیز طوری خوبه که گویا زندگی من نیست. انگار این نمیتونه ادامه سرنوشت من باشه. همون موقع از ته دلم آرزو کردم کاش ادامه سرنوشتم، سرنوشت کس دیگری باشه که خوشبخته و خوش شانس و معمولی

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 0:01

نمیدونم چه تصمیمی درسته. احتمالاً دچار وسواس بعد از تصمیمگیری شدهم. چشمام رو میبندم و تصور میکنم که مفهوم این خونه همهجای این دنیا با من باشه. قلبم میلرزه. به سمت چیزی که فکر میکنم خوشبختیه حرکت میکنم. کاش امشب توی این خونه بودی، چون وقتی نیستی خیلی میترسم. از همهچیز. اما به سمت چیزی که فکر میکنم خوشبختیه حرکت میکنم، چون هنوز، همونطور که چندسال پیش به صالح گفته بودم، Passion ِ زندگی من عشقه. به سمتش حرکت میکنم و بقیهش رو میسپرم به هرچیزی که تا الان قلب من رو از لجن محافظت کرده. بقیهش رو میسپرم به اون و با لبخند میخوابم. من میخوام حس تنهاییم رو با تو شریک باشم. آنگونه عاشقم که اگر پای برنهی دریای دامن تو بسوزد در آتشم

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 0:01

نت فالش: من یک « نجاتیابنده» م. روزهای زیادی دراز کشیدم کف اتاقم و شمردم تا بمیرم. همین باعث شد که بفهمم نجات تخصص منه. هیچوقت نمیمیرم. ساالهاست که توی دنیایِ مجازی پونزده سالهم. الآن ولی واقعا پونزده سالهم. [ ویرایش: شونزدهسالم شد. ویرایش دو: و هیفدهسالم. ویرایش سه: واو. هیجده سالم. ویرایش چهار: نه. بزرگتر دیگه نه. ویرایش پنجم: ۲۰. ] آدما رو دوس ندارم. آدما رو دوس دارم. بعضیا فک می کنن دروغ زیاد میگم. قبلنا زودی تغییر میکردم، الآن فقط رنگ عوض میکنم.موهام کاملاً سوختهن، اینقدر که دکلره و رنگ کردم. وقتی حالم خیلی خوبه، با آهنگ «خاطرههای قبلی» بهتر میشم و وقتی که بده، بدتر. روزی اونقدر جوان و سبکسر بودم که میگفتم « تویِ سوراخ سنبه هایِ قلعه رودخان، دنبال دری به دنیایِ نارنیام.»بالاخره به دنیا عادت کردم و بزرگ شدم.

برچسب: نویسنده: پویا کاشانی تاريخ: پنجشنبه 6 بهمن 1401 ساعت: 0:01

صفحه بندی